منتشر شده در ژانویه 30, 2017 توسط MR.HAMID

Rain Town انیمیشنی که رابطه احساسی را به مخاطب و تماشاگر خود می دهد و مانند باقی انیمیشن ها قصد دارد مفهومی را منتقل نماید با شهر کوچک همراه باشید….

Rain town

لینک دانلود

جایی را تصور کنید که در آن باران چند وقتی است به طور مداوم و دائمی در حال باریدن است و تمام مردم و اطرافیان به مناطق مرتفع نقل مکان کرده اند تا کمتر در معرض باران باشند و شما تنها کسی هستید که در آن شهر بارانی زندگی می کنید و تنهای تنها….

کودکی در این میان و در این شهر غریب از خانه بیرون می رود و این کودک در این سن و سال نیاز به هم بازی هایی دارد اما وی در این شهر بارانی (rain town)شروع به دویدن و شادی های کودکانه می کند. که در همین حین به کوچه ای دراز می رسد و در آن طرف شاهد ربات هایی می شود که گویا آن ها هم دنبال دوست و هم یاری برای خود می گردند.دخترک قصد دوستی با یکی از ربات ها را دارد و دوستی آن ها هم به خوبی و خوشی سر می گیرد و در کنار هم روزها و لحظات شادی را سپری می کنند اما با زیاده روی دخترک ربات از هم می پاشد و دیگر وی تنهایی را دوباره حس می کند.

این هم حال و روز انسان هاست در دنیایی قرار داریم که تعداد زیادی آدم زندگی می کنند اما هنوز هم احساس غریبی زیاد است در بین همه این ها شاید یک دوست پیدا شود و با او لحظاتی را به خوبی سپری کنید اما اگر زیاده روی کردید و زیاد او را بزرگش کردید دیگر او آن خصلت خوب را از دست می دهد و از پیش شما خواهد رفت….
در کودکی عاشق بادکنک بودم
امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم
اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم… ولی ترکید…
فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم.
نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!!
بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت… آن هم ترکید…
فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم

بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود… نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند
بردمش پیش دوستانم و در یک چشم بر هم زدن صاحبش شدند!!!!
بادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام…
رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم
همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی که دوست دارم…
رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم.
نه بغلش کردم… نه زیاد بزرگش کردم… نه به کسی نشانش دادم… اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمی کرد…
یک دوست داشتن یواشکی… یک دوست داشتن از راه دور… یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد…
هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست…
یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچک شده… خیلی پیر شده…
همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت… فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست… دوست داشتن نگهداری می خواهد…
من بادکنک های زیادی را داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم

بیایید و دوست داشتن را یاد داشته باشیم….

مجموعه برچسب

افزودن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.